هستیهستی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

کوچولویی که همه زندگی ما شد

11 ماهگی خانم خانما

هستی زیبای من باز هم یک ماه دیگه گذشت و تو بزرگتر شدی. باورت میشه یه ماه دیگه تولدته؟ دارم خودمو واسه تولدت اماده میکنم عزیزم ایشالا یه روز خوب و به یاد موندنی بشه گلم. دخترم حالا دیگه کلی حرفه ای میرقصی و دستاتو خیلی خوشکل تکون میدی. هفته پیش هم واسه اولین بار با مامان جون رفتیم پارک و تو خیلی خوشحال بودی و کلی تاب بازی رو دوست داشتی هر اتفاقی که واست میفته مثلا زمین میخوری یا به یه جایی میخوری و دردت میاد منو مقصر میدونی و میری بغل بابایی و میگی مامانننن. فکر کنم اینجوری چغولی میکنی دیگه همه زندگیمون خلاصه شده تو هستی و هرروزمون با شیرین کاریای این دخمل میگذره. بدون همیشه دوستت دارم عزیزم ...
28 بهمن 1392

یک تولد متفاوت

هستی زیبای من امسال قشنگترین تولد رو داشتم. چون زیباترین مخلوق در کنارم بود. واقعا حس زیبایی بود بودن تو در کنارمون. 5شنبه 10 بهمن تولدم برگزار شد.مامان جون و بابا جون و دایی هادی و زن دایی سعیده و خاله جون اومده بودن و همگی زحمت کشیده بودن. شب خوبی بود و دور هم خوش گذشت و مثل همیشه شیرین کاریای دخترم گرم کننده محفل ما بود. ایشالا هر سال روز تولدم در کنار هم باشیم و ما شاهد بزرگ شدن دختر نازم باشیم. اینم دخمل ناز من در تولد مامانش     در ضمن بابا حسام منو با این نوشته روی وایتبرد کلی سورپرایز و هیجان زده کرد   خلاصه ممنون از همههههه که این روز رو واسم زیبا کردن. ...
13 بهمن 1392

10 ماهگی هستی

دختر نازم اول باید بگم ببخشید که پست 10 ماهگیتو دیر میزارم. یه خورده این مدت کار داشتم و تنبلی کردم. خوب اول بریم سراغ کارایی که میکنی: دخترم عاشق رقصیدن و نینای نای کردنه و هر نوع موسیقی که صداش بیاد هستی باهاش میرقصه و دست میزنه. کلی بچم مجلس گرم کنه دالی کردنم دوست داره و میگه "ادی" دیگه به هرجایی که بتونه هم دست میگیره و بلند میشه و راه میره. کلی شیطون شده و میخواد همه جا بره. در ضمن خیلی دوست داره که دستشو بگیریم و تاتی کنه وقتی اب بخواد میگه اااااااااااب و وقتی شیر بخواد میگه اااااااب به به خلاصه که روز به روز داره کارای جدید میکنه ششمین دندونش هم داره در میاد. دوتا بالا و دوتا پایین و یه نیش پایین و جدید...
3 بهمن 1392

این روزها

هستی کوچولوی من از ۴دی کامل شروع کرد به چهار دست و پا رفتن. حالا هم همه جا رو میگیره و بلند میشه. این همه جا شامل سر و کول من و باباش هم میشه;-) دخترم چند روزیه شبا به زور میخوابه و همش دلش میخواد بیاد تو هال و شیطونی کنه, هی باید ببریمش تو اتاق و تا میزاریمش رو تخت سریع بلند میشه و میشینه و ما ناامید از خوابیدنش دوباره میاریمش تو هال:-\ و این قضیه چند بار تکرار میشه. امسال هستی اولین یلداش رو هم خونه باباجون و مامان جونش با دایی هادی و زن دایی سعیده گذروند. امیدوارم روزهای زیبای زندگیت مثل شب یلدا طولااااانی باشه دخترم. کلی هم این روزا دخملم شیطون شده و هر جا میریم کلی همه رو به خودش جذب میکنه, نمیدونم چرا ولی همه سریع میان سمتش و دوس...
11 دی 1392

9 ماهگی دخمل طلا

سلام دخمل ناز من واقعا یک ماه گذشت؟!!! چقدر زود داره روزا میگذره و دختر ناز من بزرگ میشه. چند روزه میخوام بیام واست بنویسم ولی یهو دیدم شد سر ماهگردت. دختر ناز من دومین دندونت هم جوونه زده و الان 1.5 دندون داری که کلی بامزه باهاشون میخندی. از 19 آذر هم از حالت چهار دست و پا میشینی که این توانایی رو هم به تواناییهات اضافه کردی. دختر کوچولوی من چند روزی هست خیلیییییییییی بامزه میگه "آب". وقتی تشنت میشه یا ما بهت میگیم آب میخوای تو هم کلی اون دهن کوچولوتو باز میکنی و میگی "آّآآآآب" وقتی هم داری سینه خیز میری بینش رو پهلوت لم میدی و پاتو میخارونی که خیلی بانمک میشی. وقتی هم آهنگ میزاریم یا حتی کوچکترین صدا...
25 آذر 1392

8 ماهگی نبض زندگیمون

هستی من، باورت میشه 8 ماه گذشت. وقتی عکسای هر ماهتو ذخیره میکنم و فایل ماه بعدتو درست میکنم باورم نمیشه که روزا اینجوری داره پشت سر هم میگذره و تو روز به روز بیشتر تو قلبم جا باز میکنی و ما عاشق تر میشیم. این ماه هم اتفاقات جدیدی داشتیم. اول اینکه اولین دندون هستی کوچولوی من تو 7.5 ماهگی در اومد. دقیقا 9/8/92 بود که دست کشیدم رو لثت و دیدم یه کوچولو تیز شده و حالا داره اون دندون نازت بیشتر میاد بیرون و حالا حسابی یاد گرفتی گاز بگیری. عزیزم این چند روز برای اولین بار تو مراسم عزاداری شرکت کردی و البته یه خورده از صداهای بلند میترسیدی ولی خوب کلا مثل همیشه همراهی میکنی. دخمل کوچولوی من حسابی داره شیطون میشه و یاد گرفته بقیه رو دعو...
25 آبان 1392

هستی 7 ماهه من

دختر زیبا روی من 7 ماهه شد. این روزها پشت سر هم میان و میرن و هستی من بزرگ و بزرگ تر میشه و من عاشق و عاشق تر. دختر نازم 7 ماهگیتو با تاخیر بهت تبریک میگم عزیزم چون هفته قبل یه خورده کار داشتم و اخر هفته با باباجون و مامان جون رفتیم قشم. دخترم مثل همیشه فوق العاده بود و همه عاشقش شده بودن. انقدر خوب بودی و اذیت نکردی که مصمم شدیم بازم بریم مسافرت. هوای قشم خوب بود و ما کلی خرید کردیم. جزیره هنگام هم میخواستیم بریم ولی چون جمعه هوا یه خورده گرم بود ترسیدیم دخترم گرما زده بشه و نرفتیم و بازم رفتیم بازار. انشاالله بزرگتر که شدی میریم جزیره هنگام تا دخملم هم اونجا رو ببینه. اینم چند تا عکس از ماهی که گذشت و سفر قشم:  ...
5 آبان 1392